سال ۸۶ بود ...
چه شب تلخی بود
مرضیه دنیای دیگه ای هست ؟
خدا و بهشت و جهنم و ...هست ؟
بی اعتقادی امونم رو بریده ٬بعد از گندی که زدم حتی دین خودم هم دیگه ارضا و آرومم نمی کنه .رو تنم سوزش رو حس می کنم ...
نه اگه به خاطر بهشت و جهنم باشه ...نه به جان مرضیه ...که من جهنمم خیلی نزدیک تر از جهنم آدم های دور و برمه...
معجونی از حس های ناپاک و آزار دهنده و دیوانه وارم ...
گاهی احساس می کنم خدا من رو به خاطر اینکه خودم و عشقم رو نمی بخشم ٬نخواهد بخشید .به خاطر اینکه زندگی رو جهنم کردم ...به خاطر اینکه مثه احمق ها گریه می کنم به خاطر دست کشیدن از همه زیبایی ها و محبت هایی که وجود دارن و من ٬و من چشم هامو به روشون بستم ...به خاطر اینکه کم اوردم ٬باختم... نامید شدم .به خاطر اینکه روحم رو از بین بردم ..نخواهد بخشید ...
اما نمی تونم ...نمی تونم ببخشم ...نمی تونم ...
اون شبی که زانو زدم رو به روی پنجره و گفتم دین خودم رو می خوام نه زن های محمد رو ...دین خودم رو می خوام و نه جنگ طلبی و مردسالاری محض رو ...فکر نمی کردم روزی برسه که از شرم ٬ از حس بد لعنتی نتونم حتی مناسک دین خودم رو به جا بیارم .
مرضیه ...
کاش من جای تو بودم ٬کاش سال ۸۶ ٬قبل از اینکه ببینمش و آلوده ی عشقش بشم می میردم ...کاش ۲۸ دی ۸۶ من جای تو می مردم .خدا هم کاراش لنگ می زنه ...به اصول و قاعده نیست ...حالا مگه این زنده بودن من حالا ٬از مرده بودن تو چیزی کم داره ...
خدا بیامرزدت ...خدا همه رو بیامرزه ...خدا همه ی مرده های متحرک روی زمین رو که صبح ها از خواب پا میشن مویه می کن و شب ها کپه ی مرگشون رو می ذارن تا هر چی خواب ناآرومه بیاد تو خواب خفتشون کنه رو هم بیامرزه ...
می دونم خدا ته دلم رو می دونست ٬می دونه ...می دونست که عشقم بود ٬هست .می دونست هوس نبود ٬می دونست برام مثه یه آهنگ آروم بود خلسه آور ..می دونست شاد بودم باهاش ..می دونست تنها کسی بود ...و می دونم انقد می فهمه که ....اما خودم نمی تونم ...
دست و پا زدم تا بتونم خودم رو ببخشم ٬تا بتونم عشقم رو ببخشم و وقتی صبح از خواب بیدار شدم برم جلوی آینه برای خودم چشم و ابرو کرشمه بیام موهام رو شونه بزنم بخندم اما نشد ...دیگه از این دست و پا زدن هم خسته شدم ...از همه چیز خسته شدم ...
نمی دونم شاید باید همه چیز همین جور سیاه ٬ تلخ ٬ عذاب آور ٬ ناپاک بمونه ...ببخششی تو کار نیست ...سیاهیش خیلی بزرگتر از توان من برای بخشیدنه ...باید بسوزم ...شاید این جزای کارمه...شاید جزای دوست داشتن هامه ...شاید همه ی این عذاب ها تاوان خنده ها و احساس فوق العاده ی باشه که اون شب بالای فانوس دریایی تو اسکله داشتم ...
شکایتی نیست حقی برای شکایت نیست انگار منمو یه روسیاهی بزرگ از خودم از خودم از خودم و از خدا ...
بگذریم ...شور بختی این روزهای من حتی با واژه ها هم اغنا نمی شن ...
مرضیه یه خواهش دارم ازت ...شاید بی ادبانه باشه ..اما باور کن درمونده شدم ...
لطفا دیگه به خواب هام نیا ...به قدر کافی از خواب هام زجر می کشم که دیگه تو نخوایی زجر آورترش کنی ...نیا یه گوشه واینستا ...نه یا زل نزن به من ...خواهش می کنم ...
وقت میایی ٬وقتی خیره می شی بهم٬ احساس می کنم باید بیام پیشت ...احساس می کنم داری صدام می کنی ...احساس می کنم ...
مرضیه نیا به خواب هام خواهش می کنم ...
قصه ی منم یه جوری به آخر می رسه ...