دلم می خواد تو یه ده خوش آب و هوا بودم همه ی فکر و خیالم هم محصول های زمینم بود ...چی می کاشتم؟
گندم
احساس می کنم لمس کردن خوشه های گندم باید خوشایند باشه ...چشم هام رو که می بندم می تونم مزرعه م رو تصور کنم ...و خودم رو که با لباس های طبق طبق ..و دست های کارکرده و زبر وسطش وایستادم و دارم فکر می کنم که ...
به چی فکر می کنم ؟
گرما
آره تو فکرم هوا گرمه ...گندم ها نسوزن ؟یعنی ممکنه از گرمی هوا مزرعه م آتیش بگیره و محصولم بسوزه ؟
اون وقت من از غصه داغون می شم ...نه این اتفاق نمی افته ...
یا ممکنه ملخ ها به مزرعه ام حمله کنن؟؟؟باید حسابی حواسم رو جمع کنم ...
همه چیز عالیه ...نه باید الکی دلم شور بزنه ....هوا انقد گرم نیست و ملخ ها هم با سم پاشی ...
باز چشم هام رو می بندم سر و صدای چند تا بچه رو می شنوم ،بچه های کی ان ؟دلم برای مبینا تنگ شده ...بچه های کی ان ؟
صداشون رو دوست دارم ...اگه صداشون نباشه مزرعه ی فکرم خیلی خالی می شه ...باید همیشه تو خونه کیک و شکلات داشته باشم..تا بچه های همسایه رو خر کنم و بیان تو زمین من بازی کنن و صداشون سکوت مزرعه م رو بشکنه ...شاید هم بهشون نقل بدم !
مزرعه م یه سگ هم می خواد ...یعنی ممکن کسی از مزرعه م دزدی کنه ...من که تو خونه چیز با ارزشی ندارم نه فکر نمی کنم کسی همچین کاری بکنه ...
از بستن چشم هام و تجسم کردن مزرعه ام لذت می برم ...مزرعه ام ...خونه م ...گل ...از این گل ها که خیلی خوشگلن ...و یه عالمه خوشبختی بی دردسر ...و مشکل هایی از جنس ساده ...
کاش یه زمین کوچولو داشتم ...