روزها
کوتاه و بی جان
با آفتابی گم شده در آغوش ابرهایی بارور
و نمناک ،چون چشم های طفلی مادر مرده
روزها
انقد خسته ام که بارها خواسته ام که خدا صبح ها از خواب بیدارم نکند .
اما خدا ،خدای من دیگر نیست .
فکر می کنم خدا هم گوشه ای از بهشت بغ کرده است و به روزهای برفی فکر می کند.
شاید خدا هم دل تنگ دستانیست که دیگر نیستند.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۰/۱۰ ساعت توسط