روزها

کوتاه و بی جان

با آفتابی گم شده در آغوش ابرهایی بارور

و نمناک ،چون چشم های طفلی مادر مرده

روزها

انقد خسته ام که بارها خواسته ام که خدا صبح ها از خواب بیدارم نکند .

اما خدا ،خدای من دیگر نیست .

فکر می کنم خدا هم گوشه ای از بهشت بغ کرده است و به روزهای برفی فکر می کند.

شاید خدا هم دل تنگ دستانیست که دیگر نیستند.