دیشب وقتی داشتم مثه احمق ها گریه می کردم٬ دلم می خواست باهات حرف بزنم خیلی دلم می خواست ٬اما حتی ریسکش رو هم نکردم که بهت تکست بدم می دونی چرا ...چون تو رفیق لحظه های خوبی...اصلا رفیق لحظه های خوب هم نیستی ...کسی هستی که هر وقت می خوای هستی هر وقت می خوای نیستی ...اصلا هم مهم نیست ..اصلا هم اهمیت نداره که من چه حسی دارم ...من بهت نیاز دارم یا نه ...من می خوام باهات حرف بزنم یا نه ....
این دوستی نیست ٬این خودخواهی محضه...من دوستتم ...دوستت دارم ...اما تو...
می خوام بهت زنگ بزنم بپرسم این رله ها رو چه جوری باید وصل کنم اما ...مگه می شه رو تو حساب کرد ؟
نه نمیشه ...هیچ وقت نمیشه رو تو حساب کرد ...
نه وقت هایی که شادمو می خوام باهات قسمتش کنم ...نه وقتایی که غمگینم ...یا وقتایی که کار دارم یا نه اصلا وقتایی که روز عادیه و دلم می خواد باهات حرف بزنم ...هیچ وقت نمیشه رو تو حساب کرد ...
عزیزم٬این روش دوستی نیست ...اونم از نوع دوست دختر دوست پسری...اونم دوستی که بالا و پایین ۳ سال و چند ماه ازش می گذره ...
کاش یکی از مشکلاتت بودم ...یا یه واحد درسی یا حتی پریز های خونتون ...
اعتراف می کنم دلم محبت می خواد ...محبت از سمت تو ٬توجه از سمت تو ...انقدر بهم بی اهمیت بودی ..انقدر کم وقت برام صرف کردی ..که احساس کمبود می کنم ...یه جور عقده ...
احساس می کنم هر روز دارم گوشه گیرتر و غمگین تر میشم ...
مسخره است ...خیلی مسخره ..می بینی ...اینا همه نیتیجه ی خودخواهی هایه تو...
همیشه فکر می کردم صبرم زیاده ٬حسود نیستم ....اما تازگی احساس می کنم یه چیزی داره مثه خوره منو می خوره ٬کم طاقت شدم و حسوود...
به خیلی ها حسودی می کنم ...سر کار به این همکارهای خانومم که ر به ر دوستاشون بهشون زنگ می زنن ٬می رن بیرون ٬می خندن ٬تکست می دن ...تو مترو به همه ی اون دخترهایی که دارن با ناز و ادا با دوستاشون حرف می زنن ....باور نمی کنی حتی دیشب احساس کردم دارم به مهری هم حسودی می کنم
این منم ؟این همون دختری که همه با بلند خندیدنش مشکل داشتن ؟ببین چی درست کردی ازم...
اما با همه ی اینا ٬دوستت دارم ..خیلی...خیلی زیاد .