امروز که بخیه های مامان رو کشیدن مدام یاد روزی می افتم که بخیه های دستم رو می کشیدن...چقدر درد داشت ...چقدر زیاد بودن ...فقط میشمردم ...اما انگار تمومی نداشتن ...
مسخره است ...
انقدر اون صحنه برام زنده است انقدر اون خون هایی که با کشیدن هر بخیه از جاشون می زد بیرون برام سرخ و تازست که ...
پنج سال می گذره اما انگار همین دیروز بود ...همین دیروز بود !
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۰۷ ساعت توسط
|