شب بود ساعت یک ودو نصفه شب ....دلم خیلی در د می کرد انقدر زیاد که با بابا و مامان مجبور شدیم بریم بیمارستان البته من عادت داشتم و دارم که ره به ره برم بیمارستان مسکن بزنم و برم زیر سرم.....اما اون شب با همه ی شب ها فرق می کرد ....کاپشن بابام رو پوشیده بودم و از شدت درد دولا شده بودم ....که رفتیم داخل پرستار سریع گفت ببریدش پیش متخصص و خوب مامان هم منو برد...رفتیم طبقه ی بالا ....زنگ داشت ...زنگ و زدیم و دکتر از خواب بیدار شد و در باز کرد و منو که دید گفت ... دمپایی ها رو پات کن برو تو ......مامان هم داشت میومد که دکتر داد زد شما کجا .......![]()
چشم تون روز بد نبینه ....دمپایی رو پام کردم و رفتم تو اتاق .......اوضاع با همیشه فرق می کرد تو اتاق پر از عکس بچه بود و یه عالمه روپوش سفید اونجا بود ....منم که از شدت کوپ کردن اصلا درد و یادم رفته بود هاج و واج داشتم نگاه می کردم که یه دفعه دکتر اومد تو و با اعصبانیت گفت چرا هنوز لباسات رو درنیوردی چرا فلان که من محکم لباس هام رو چسبیم که مامانم داد زد دخترم حامله نیست ،فقط دلش درد می کنه که انگار دکتره تازه از خواب بیدار شد یه نگاه به من کرد .....گفت پس چرا اومدی اینجا ؟؟؟؟؟
اوصلا این جور وقت ها فشار رو می گیرن و یه معاینه ساده می کنن که آپاندیس نباشه ...تمام مدت این این معاینات من لباس هام رو چسبیده بودم ......
حالا چرا بعد از این همه سال یاد اون روز افتادم ..نمیدونم ....
اما خوب خیلی چیزا دستم اومد ....اول اینکه خیلی وحشتناکه !خیییییلی وحشتناکه بی وصف وحشتناکه و مخصوصا اینکه مامانت هم پیشت نیست و مثه سلاخ خونه می مونه ........و بعد اینکه من عمرا تو بیمارستان دولتی بچه ام رو به دنیا بیارم .....پول زیاد می دم اما میرم یه جایی که نازم رو بکشن و داد سرم نزنن!
خیلی جالب تا یه مدت کلی می خندیدیم !
البته من از دل درد هام کلی خاطره دارم یه کتاب می شه ..........
امیدوارم بازی 1-1 مساوی پرسپولیس برنده شه !