سلام

امروز رفتیم بیرون بد نبود خوب یعنی تفریح که نرفته بودیم رفته بودیم دکتر کلی راه برو کلی راه برگرد بعد بمون پشت در و هی  زنگ بزن بزن بزن ......اصرار من که زنگ بزنیم یکی از اخوین بیان فایده نداشت اره ما بریم ما بریم و همانا و دو ساعت الاف شدن همانا و رسیدیم دیدیم نیست دست از پا درازتر برگشتیم ....خوب در هر حال بین راه اومدن دنبالمون و .........ولی یخ زدم ...منجمد شدم .....احساس می کردم دماغم از زور سرما و یخ زدن  داره می شکنه ....

اما تو راه از پشت پنجره یه صحنه ی دلخراش دیدم یه جوونه روی زمین خوابیده بود خوب پر واضح بود که معتاد و احتمالا خمار یا نمیدونم نئشه بود .......روی زمین یخ بدون هیچ رواندازی و زیر اندازی جلوی جماعتی که می رفتن و می اومدن ......دلم می خواست پیاده شم و .....ولی چه کار می تونستم بکنم ....من حتی از تو ماشین هم احساس ترس می کردم و ترس ........و ترس .......این چه ویژگی تو وجود آدم هاست که گاهی همه ارزش ا رو از بین میبره .....همه ارز ش ها و تو انقدر متاثر ازش می شی که یادت می ره که انسانی و نسبت به انسان ها نسبت به حیوون ها و حتی نسبت به درخت ها و طبیعت مسئولی ......

من بارها به خاطر ترس کارهایی کردم که ..........و یا کارهایی رو انجام ندادم که ....

نمیدونم ......شاید .....

عاقبت اون معتاد چی می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟گاهی وقت ها فکر می کنم معتاد بودن یا شدن خیلی دور نیست 

خیلی دور نیست ....


د.ن:

تصور کن ...یه دختر بچه چهار پنج ساله با موهای فرفری با یه کلاه یه وری صورتی با یه پالتو صورتی و شلوار سفید که جلوی ویترین یه مغازه درست روبروی تلویزیونی که داشت تصاویر دوربین مدار بسته رو نشون می داد بالا و پایین می پرید و از دیدن خودش کیف می کرد.......