باهاش حرف می زنم ......بهش نگاه می کنم .......کنارش می شینم ...تازه براش آواز هم می خونم
سعی می کنم بفهمه که دوستش دارم و هیچ آزاری بهش نمیرسونم .....و تنها چیزی که می خوام اینه که گاهی یه صدایی و یا ......نه بیشتر از این نمیشه ازش انتظار داشت...
فکرش رو نمیکردم دردسرش رو به جون بخرم و دوباره شروع کنم بعد از اون ماجرا کلی ناراحت شدم کلی گریه و زاری کردم و حتی به درگاه خدا دعا کردم ولی خوب من هم دیگه طاقتش رو نداشتم خسته نشده بودم باور کن فقط میدیدم دلم می سوخت و خوب کاری نمیشد کرد و هرچی عمیق تر فکر می کردم ناراحت تر می شدم ....تنها راه این بود که چشم هامو ببندم و بزارم هر اتفاقی که می خواد بیافته و من هم دقیقا همین کارو کردم.....
حالا دو سه ماهی گذشته انگار یادم رفته آخر عاقبتش چی میشه ....اما خوب دیگه چه میشه کرد.!
پس خدا خودت یه کاری کن این سره به آخر و عاقبت اردک هام دچار نشه ..مریض نشه ...من اصلا طاقت ندارم یا یه وقت نمیره........
داداشم میگه اهلی کردنش طول می کشه .....اشکال نداره منم صبرم زیاده .....بالاخره که اهلی می شه ....فقط مثه اردک هام نشه که دیگه حوصله گری و زاری ندارم .
د.ن:
چیزی خاصی به ذهنم نرسید![]()