مامان میگه چهار پنج ساله بودی یه جلسه داشتیم تو مدرسه یه آقایی از اداره اومده بود تا سخنرانی کنه برا معلم ها،تو رو هم با خودم بردم،گفتم مینا حرف نزنی تو جلسه ها.قول دادی حرف نزنی تو جلسه تمام مدت همین طور آروم و بی حرف رو صندلی کنارم نشسته بودی جلسه دو سه ساعت طول کشید،یه دفعه از رو صندلی بلند شدی و بی صدا  رفتی بیرون در و بستی و یه دفعه صدای جیغ بلندی کل مدرسه رو برداشت تو پشت در واساده بودی و داشتی جیغ میزدی.همه ترسیدیم اما آقای سخنران گفت اون بچه فقط داره خودش رو خالی می کنه چیزی نیست... دقیقا میتونم حس کنم اون لحظه چه حسی داشتم.الانم دلم می خواد با صدای بلند جیغ بزنم چند تا جیغ خفه تو تخت زدم اما جیغ بلند کجاو جیغه خفه.

گاهی که کم حرف می زنم ..یا نمیخندم و حرف ها فلمبه می شه تو گلوم دلم می خواد جیغ بزنم !

روزا دارن خوب پیش می رن ..امیدوارم برای همه همین طور باشه....

امروز.... بی خیال !