آمار باد صبا
و اینکه 

دوستت دارم .

+ 90/12/15  

چطور فراموش کرد؟

مگه میشه فراموش کرد؟

مگه میشه فراموش کرد؟

مگه میشه روزهای خوبو خاطره های خوب رو فراموش کرد؟


+ 90/12/15  

حالم خوبه.چرا باید بد باشه ؟

همیشه از آخرش می ترسیدم .همیشه از اخرش می ترسیدم .فک می کردم خیلی دردناکه .فکر می کردم ...اما خوبه ٬مثه سبکی  تو یه آبه .مثه این می مونه که خوابی ٬تو خواب راه میری ٬تو خواب حرف می زنی ٬مثه شبگردیه یه خواب گرده شاید .

اون وقتا زمان دیوونه بود .وقتی کنارت بودم سپری شدنش مجال نمی داد و وقتی نبودی امون آدم رو می برید از صبح تا شب مثه ماه می گذشت اما حالا ...گذشتن یا نگذشتنش مهم نیست انگار 

انگار هیچی مهم نیست.

مهم نیست 

مهم نیست

می خوام انگار با این جمله خودم رو ارضا کنم 

مهم نیست 

مهم نیست

هیچ وقت مهم نبوده 

دروغه 

مهم بود 

همیشه مهم بود 

همیشه 

+ 90/12/14  

داره دیر میشه.

+ 90/12/11  

یه خداحافظی 

یه آخر 

یه تموم 

قد گفتن یه خداحافظ هم برات مهم نبودم ...


+ 90/12/09  

بارون میاد

دلم برات تنگ شده یا نه نمی دونم

بارون میاد

گاهی وقتا به صدات گوش می دم ٬ به عکسات نگاه می کنم ٬ گاهی وقتا هم پاک می زنه به سرمو  حلقه ی الیپسی رو دستم می کنم ...

بارون میاد

چقدر گذاشتن دستم روی نقاشی دستت خوبه .

بارون میاد 

دلم می خواد برم زیر بارون نه اینکه کیف کنم نه برم زیر بارون ...فقط برم زیر بارون.

+ 90/11/13  

چند سال شد مرضیه ؟

سال ۸۶ بود ...

چه شب تلخی بود 

مرضیه دنیای دیگه ای هست ؟

خدا و بهشت و جهنم و ...هست ؟

بی اعتقادی امونم رو بریده ٬بعد از گندی که زدم حتی دین خودم هم دیگه ارضا و آرومم نمی کنه .رو تنم سوزش رو حس می کنم ...

نه اگه به خاطر بهشت و جهنم باشه ...نه به جان مرضیه ...که من جهنمم خیلی نزدیک تر از جهنم آدم های دور و برمه...

معجونی از حس های ناپاک و آزار دهنده و دیوانه وارم ...

گاهی احساس می کنم خدا من رو به خاطر اینکه خودم و عشقم رو نمی بخشم ٬نخواهد بخشید .به خاطر اینکه زندگی رو جهنم کردم ...به خاطر اینکه مثه احمق ها گریه می کنم به خاطر دست کشیدن از همه زیبایی ها و محبت هایی که وجود دارن و من ٬و من چشم هامو به روشون بستم ...به خاطر اینکه کم اوردم ٬باختم... نامید شدم .به خاطر اینکه روحم رو از بین بردم ..نخواهد بخشید ...

اما نمی تونم ...نمی تونم ببخشم ...نمی تونم ...


اون شبی که زانو زدم رو به روی پنجره و گفتم دین خودم رو می خوام نه زن های محمد رو ...دین خودم رو می خوام و نه جنگ طلبی و  مردسالاری محض رو ...فکر نمی کردم روزی برسه که از شرم ٬ از حس بد لعنتی نتونم حتی مناسک دین خودم رو به جا بیارم .

مرضیه ...

کاش من جای تو بودم ٬کاش سال ۸۶ ٬قبل از اینکه ببینمش و آلوده ی عشقش بشم می میردم ...کاش ۲۸ دی ۸۶ من جای تو می مردم .خدا هم کاراش لنگ می زنه ...به اصول و قاعده نیست ...حالا مگه این زنده بودن من حالا ٬از مرده بودن تو چیزی کم داره ...


خدا بیامرزدت ...خدا همه رو بیامرزه ...خدا همه ی مرده های متحرک روی زمین رو که صبح ها از خواب پا میشن مویه می کن و شب ها کپه ی مرگشون رو می ذارن تا هر چی خواب ناآرومه بیاد تو خواب خفتشون کنه رو هم بیامرزه ...


می دونم خدا ته دلم رو می دونست ٬می دونه ...می دونست که عشقم بود ٬هست .می دونست هوس نبود ٬می دونست برام مثه یه آهنگ آروم بود خلسه آور ..می دونست شاد بودم باهاش ..می دونست تنها کسی بود ...و می دونم انقد می فهمه که ....اما خودم نمی تونم ...


دست و پا زدم تا بتونم خودم رو ببخشم ٬تا بتونم عشقم رو ببخشم و وقتی صبح از خواب بیدار شدم برم جلوی آینه برای خودم چشم و ابرو کرشمه بیام موهام رو شونه بزنم بخندم اما نشد ...دیگه از این دست و پا زدن هم خسته شدم ...از همه چیز خسته شدم ...


 نمی دونم شاید باید همه چیز همین جور سیاه ٬ تلخ ٬ عذاب آور ٬ ناپاک بمونه ...ببخششی تو کار نیست ...سیاهیش خیلی بزرگتر از توان من برای بخشیدنه ...باید بسوزم ...شاید این جزای کارمه...شاید جزای دوست داشتن هامه ...شاید همه ی این عذاب ها تاوان خنده ها و احساس فوق العاده ی باشه که اون شب بالای فانوس دریایی تو اسکله داشتم ...

شکایتی نیست حقی برای شکایت نیست انگار منمو یه روسیاهی بزرگ از خودم از خودم از خودم و از خدا ...

بگذریم ...شور بختی این روزهای من حتی با واژه ها هم اغنا نمی شن ...

مرضیه یه خواهش دارم ازت  ...شاید بی ادبانه باشه ..اما باور کن درمونده شدم ...

لطفا دیگه به خواب هام نیا ...به قدر کافی از خواب هام زجر می کشم که دیگه تو نخوایی زجر آورترش کنی ...نیا یه گوشه واینستا ...نه یا زل نزن به من ...خواهش می کنم ...

وقت میایی ٬وقتی خیره می شی بهم٬ احساس می کنم باید بیام پیشت ...احساس می کنم داری صدام می کنی ...احساس می کنم ...

مرضیه نیا به خواب هام خواهش می کنم ...

قصه ی منم یه جوری به آخر می رسه ...





+ 90/10/28  

عزیزم...



+ 90/10/28  

بیست و هفتم امتحان دارم

جزوه ام رو باز کردم ... بیست صفحه از جزوه ی کپی کردم نیست ! 


چه مرگم شده

انگار مستم 

یا می زنم 


تو حال خودم نیستم 


گیجم 

گمم 

ماتم 


حالا باید با این جزوه ی ناقص چه کنم ...


از دستت خودم عاصیم  !


+ 90/10/25  

ساعت سه و نیمه صبحه...خوابم نمیاد

خیلی وقته که دیگه خواب آروم و راحت شده برام مثه داشتن یه ماشین شاسی بلند٬ بعید و دور...

می گن کسایی که نتونن بخوابن دیوونه می شن ... منم که پر از افسردگی نبودنش ٬ می ترسم به عید نکشم...

چند شب پیش بود تو هاگیر واگیر همین خواب های پریشونم دیدمش ٬بهش گفتم می دونم خوابی ٬خوشحال نمیشم ...بی انصاف ٬تو خوابم هم چک و چونه نزد و راهشو کشید و رفت ...

دارم عذاب می کشم



+ 90/10/22  

هیچ چیزی دیگه خوب نیست

حتی بارون

حتی خنده های آیدا 


+ 90/10/22  

روزها

کوتاه و بی جان

با آفتابی گم شده در آغوش ابرهایی بارور

و نمناک ،چون چشم های طفلی مادر مرده

روزها

انقد خسته ام که بارها خواسته ام که خدا صبح ها از خواب بیدارم نکند .

اما خدا ،خدای من دیگر نیست .

فکر می کنم خدا هم گوشه ای از بهشت بغ کرده است و به روزهای برفی فکر می کند.

شاید خدا هم دل تنگ دستانیست که دیگر نیستند.




+ 90/10/10  

دلم برات تنگ شده ...

+ 90/09/28  

چقدر از این وبلاگ بدم میاد .

+ 90/09/26  

یه نشونه بده 

یه نشونه

من از رفتن

من از همیشه رفتن های کسایی که دوستشون دارم

می ترسم

می ترسم

دلم شور می زنه

دلم از وقتی مامان گفت

 از دیشب که بابا گفت

من می ترسم


خدایا من طاقت ندارم

من نمی تونم این حقیقت درد آور زندگی رو تحمل کنم

من نمی تونم


خواهش می کنم

یه جون دوباره

یه خوبیه دوباره

یه سلامتی دوباره


خواهش می کنم

خواهش می کنم .



+ 90/09/25  

بغضم گرفته از صبح

+ 90/09/25  

حوصله ی هیچ کسی ،کاری ،حرفی ...رو ندارم

چه مرگم شده ؟

فقط دلم می خواد

روی صندلی های اسکله کنار هم بشینیم

دستام رو دور دستش قلاب کنم

سرم رو بذارم رو شونه هاش

چشم هامو ببندم

فقط چند دقیقه

فقط چند دقیقه


+ 90/09/23  




ادامه مطلب
+ 90/08/15  

اینجا که میام از خودم می پرسم

واقعا اینجا همون جاییه که می خندیدیم

همون جاییه که...




+ 90/08/15  


نمی دونم باید چی بنویسم ؟

اصلا بایدی هست ؟

بایدی ؟

آدم ها دروغ رو می بخشن ؟

آدم ها بازیگرهای واقعی زندگیشون رو می بخشن؟

آدم ها کسایی رو که ...

دلم می خواد بخوابم 

خیلی وقته خواب هام  مثه لحاف های کرسی قدیمی شده ...تیکه تیکه 

می ترسم 

خیلی 

می ترسم ...




+ 90/08/15  

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM